مـن به حکــم عــدل یـارم،زنـدگانـی شـد نصیبم
ســر به دامان خــدایم بنــده ای زار و غــریبم
همـچو دیگــر بنـدگانت فانــی و نالان و شـــیدا
عشـق پاکت ای خـــدایا از سـر و پایـم هـــویدا
مهد عشق است این جهانت،مایه ی فخرنهانت
جـــان نافــرمان هـر دم یاغــیم، قـربان جـانت
قبض و بسط روح خستم،باشدم هر دم گـواهی
کـــز ســراپـای وجـودم می جـهد عشق الــهی
برای دیـدن رویت به هر کـویی سفـر کـردم
به عشـق خال ابرویت درون خود گذر کردم
به دنــبال رهـی از تو دویـدم سـوی میـخانه
کـجایی سـاقی مســتانِِِ بده اینک تو پیــمانه
ســیاهِ مـــردم چشــمم، بمانــَد در جمـــال تو
تـویـی محـبوب ناپیـدا، منــم محــوکـــمال تو
به جرم عشــق توهردم بخوانندم همی مُجِرم
بگـــردم گرد ابرویت زمانی کـه شـوم مُحرم
نمــیدانـم درین دنـیای وانفــسا چـه کاره ام
گهـی این سو گهـی آن سو چوابر پاره پاره ام
گهــی شــاد و گهــی غمگیـــــن چــو باران
بــه یــاد دشـــت و کــوه و سـبــــزه زاران
گهــی مـی گـــــریـم و گـــه شــادمـــانـــم
مــــــثــال آب دریـــــاهـــــا روانــــــــــــم
دلـــــــی دارم کـــه بــــی تـاب رخ اوسـت
کـــه هــــر شب نیـمــــه شب جوینـــده اوست
همــان کـس که مــرا از گـل سرشـته است
همـان کـه بردلم با رنگ دریـاها نوشـته است
انـا الـلـّــــهُ و انـا الـلـّــــهُ و انـا الـلـّـــــه
بـیـــــا تو سـوی مـن نـصــــــــرُ ِمنَ الـلـّـــــه
ســـینه ام آتـش گرفت از سـوز آه چشمـــهایـم مــنتـظر باشــد به راه
مـهدیم یا مـهدیم مـــولا بیا
صـورتت باشـــد چــراغ راه مــن ســیرتت روشــنگرم ای شــاه مـن
مـهدیم ای جـان من جـانا بیا
شــانه هـایم عـاجــز از بار گــناه خیره ام من خیره ام در قرص ماه
مـهدیم ای مـاه مـن آقـــا بیا
دل سودا زده ی من چه غریب و چه غریبانه نشسته است
فریاد و فغانش به هوا رفت وپریشانه نشسته است
یـا رب زتـو خــــواهــم مـــددی ، کــو مـــددی ؟ کــو ؟
ایـن دل به جـنون شـد ،هـمه خون شد ،اثری کـو؟
رفــتم بـه نـهانــخانه قـلـــبم هـمه جــا مهـــر و وفــــا بـود
آییـــنه به دست دل من روح خـدا ،روح خـدا بود
فریاد بر آوردم از اعــماق وجودم کـه خــدایا ، که خــدایا
بنمای به روح و تن من جان و صفا ،لطف وعطایا
الهی! دانشمندی را خود کسب میکنیم بینش مندی را به ما عطا کن!
الهی! عاشقم! معشوقم غنی است.من تنها نظاره گر شوکت و جلال اویم!
آری معشوقم تویی! معبودم تویی! بود و نبودم تویی ! مرا در یاب!
الهی! عشق تو برایم بس است! تا عشق تو را دارم جهنم هم برایم بهشت
است!
الهی! عبادتت را می کنم نه از برای کسب ثواب! و نه از برای
تصاحب قطعه ای از بهشت! تو را به پاس تمام نعماتت و برای
نشان دادن ذره ای از عشقم عبادت می کنم!
خدایا بار این امتحان از توانم خارجه !!! نذار گم بشمم !!! دستم رو
بگیر!!!)
فمن یتوکل علی الله فهو حسبه
خـــداونــدا مــرا حــاجت روا كـــن
بـه خــاك درگـهت دردم دوا كــن
نظـــر افكـــن به درد دردمــــــندان
بـه آه و نـالـــه ي آن مســتــمندان
قســــم دادم تـــو را بــه آن عــلــيت
بـه زهــرا مرتــضي آن منجــليت
بخـشكان ریـــشه ي فقـــر و بـلا را
هـــمه درد و جــفا،نالـــه،خــفا را
هـــمه گـــم كـرده ي راه و پريــشان
بـه سـوي درگـهت نادم،پشـــيمان
بـبـــر ما را به ســـوي نـور حـــقت
بــه سمت آن هـــمه شـوروحقيقت
همان جايي كه گويم من بهشت است
همه مهرو وفا بر در نوشت است!
زندگی را دوست می دارم؟...نمی دانم...شایدم نه!
من زمین را دوست می دارم؟...نمی دانم...شایدم نه!
مهر و کین را دوست می دارم؟ ...نمی دانم...شایدم نه!
لاله و گل . صوت بلبل.بوی سنبل
من زمستان.باغ و بستان.سرو مستان
دوست می دارم؟ ...نمی دانم...شایدم نه!
من صدا را.من هوا را.من همه مهر و صفا را
دوست می دارم؟ ...نمی دانم...شایدم نه!
من خدا را دوست می دارم...؟
چرا دانم.همی دانم خدا را.من خدا را
من خدا را دوست می دارم!
ساقیامطرب و جام می و میخانه کجاست
آن سـرای دل وآن مـامن جــانانه کجاست
کومرادی که مریدش بشوم با دل و جان
آن بهشت من وآن سرور مستانه کجاست
قدحی ده به من و پر کنش از جام شراب
تا نگـویم که دگـــر خـالق پیمانه کجاست
سـفری خواهـمت از کـل حـیاتم ســـاقـی
حیف باشــد کـه ندانم در میخانه کجاست
من بیـایــــم بـه در میکـــــده با نالــه وآه
که بـ-گویم قــــدح ساقی رندانه کجاست
چه گــويم از درون پـر زشــورم زآغــاز غــروب و فتـح نــورم
خـــدا را ديدم و اشـــكم روان شد زمان ديدنش رازش عــيان شد
عجب ســري بـود راز خــــدايي نشد هرگـز عــيان وقت جدايي
زماني كه دلــم وصـــل خــدا شد همــه رازش ز پرده بر مـلاشد
بديدم هــر چـه را هـرگــز نديدم همــه عشـق وشهادت مـن بديدم
چـه حــالي دارد امشب بار الــها شـنيدم از جـــهان صدها نـدا ها
هـمه تسـبيح تو خواندند و رفـتند هـــمه گـــلها درون خود نهـفـتند
آسمان حك کرد امـشب نـام الـله بــراي مــدتي هــر چـــند كـوتاه
سپس محوش نمود درسـينه خود به جايش صد ستاره ديده بگشود



